بي احساس

... دلم تنگ است


فقط به خاطر تو...(لينك ثابت)


آفتاب را دوست دارم 


به خاطر پیراهنت روی طناب رخت


باران را


اگر می بارد بر چتر آبی تو


و چون تو نماز خوانده ای،


خدا پرست شده ام...
.
.


تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

پنجشنبه سی ام تیر 1390 |

 

خدا حافظي

سلام دوستاي عزيزم

امشب اومدم كه برم...

امشب آخرين باريه كه اينجا دردودل ميكنم

از اين به بعد ميخوام سكوت كنم...

خدا حافظ

.........................!!!


جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392 |

 






برای دل خودم می نویسم ...

برای دلتنگی هایم

برای دغدغه های خودم


برای شانه ای که تکیه گاهم نیست !


برای دلی که دلتنگم نیست ...


برای دستی که نوازشگر زخم هایم نیست ...


برای خودم می نویسم !


بمیرم برای خودم که اینقدر تنهاست !.!.!.!



سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392 |

 

روزهاي سكوت


اين روزها برايم روزهاي

سکوت است
مثل مرده اي فقط نگاه مي کنم به ادمها
گاهي دلم براي خنده تنگ مي شود
و خاطرات را مرور مي کنم
بگذريم ..
من انقدر گفتني دارم که در چند خط جا نمي شود
زندگي گاهي عجيب جاي خالي ادمها را به رخ مي کشد


جمعه بیستم اردیبهشت 1392 |

 

!دلم پرواز ميخواهد


از این تکرار ساعتها
از این بیهوده بودنها
از این بی تاب ماندنها
از این تردیدها
نیرنگها
شکها
خیانتها
از این رنگین کمان سرد آدمها
و از این مرگ باورها و رویاها
پریشانم …
دلم پرواز میخواهد !



جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392 |

 

ديوانگي



درد تنهایـــــــــی کشیـــــــــــــــــــــد ن،

مثلِ کشیدنِ خطهایِ رنگی روی کاغذِ سفـــــــــید،

شاهکاری میسازد به نامِ دیوانــــــــــگی...!

و من این شاهکــــارِ را به قیمتِ همهٔ فصلهایِ قشنگِ زندگیم خرید ام...

تو هر چه میخواهـــــــــی مـــــــرا بخوان....

دیوانـــــه، خود خــــواه،بی احساس.................



جمعه ششم اردیبهشت 1392 |

 

دلتنگي


مثل يه خواب طولاني پر از ترديد و تكرارم

يه ساز كهنه و ناكوك يه شعر بي خريدارم

نه احساسي تو چشمامه نه حرف تازه اي دام

مثل رگبار پايزم دارم بي وقفه مي بارم


سه شنبه سوم اردیبهشت 1392 |

 

!!!...........خالی ام از احساس




خوبم...باور کنید...


اشکها را ریخته ام...غصه ها را خورده ام...
نبودنها را شمرده ام... این روزها که میگذرد خالی ام... خالی از خشم،نفرت،دلتنگی...و حتی از عشق...

خالی ام از احساس ...........!!!






جمعه سی ام فروردین 1392 |

 

(.) نقطه



(.) نقطه

ديگر  خسته شدم از اين (.) نقطه هاي تكراري...

يك ماه كه سهل است...

بايد از يك روز دو روز شروع كنم


یکشنبه هجدهم فروردین 1392 |

 








زندگی چون گل سرخ است

پر از عطر... پر از خار... پر از برگ لطیف...

یادمان باشد اگر گل چیدیم

عطر و برگ و گل و خار همه همسایه دیوار به دیوار همند...!




پنجشنبه پانزدهم فروردین 1392 |

 




آقا جانم !
هفت سین ِ سفره ی شما چیست ؟
سوز ِ دل ؟
سرمای غربت ؟
سنگینی یک بغض ؟
سیل ِ اشک ؟
سکوت ِ تلخ ؟
سجادهُ اشک ؟
ساعتی که عقربه ندارد ؟
هفت سین ما که از قرار پُر از سرور ُ سلامتی و .. است ؛
اما !
نه !
باور کن .. بدون ِ تو هفت سین این دل ، جز سیل ِ اشک، جز سوز ِ دل ..
اصلا بدون ِ تو این دل سین ندارد ..

همش بغض است ُ دلتنگی ُ آهُ حسرت !!


یکشنبه یازدهم فروردین 1392 |

 

دلم خدا مي خواهد





 

دلم کـــــــــــمی خدا میخواد…

کمی سکـــــــــــوت­…

کمی دل بریدن میخواد…

کمی اشک…

کمی بهت…

 کمی آغوش آسمانی...

کمی دور شدن از این آدمها…!

کمی رسیدن به خدا…







پنجشنبه هشتم فروردین 1392 |

 

آرام باش






آرام باش آرام باش


تو خدا را داری


آن حقیقت . آن یگانه. آن هوادار شبانه .


آرام باش آرام باش


تو خدا را داری


آن معبود آن پاکی . آن همه خوبی و احساس و بهار را داری


آرام باش آرام باش


تو خدا را داری


پس نگو تنهایم . پس نگو بی یاور بی یارم


تو خدا را داری


یعنی عشق. معبود . سنگ صبور دل من . دل تو


پس خموش


ما خدا را داریم





یکشنبه چهارم فروردین 1392 |

 





يا مقلب القلوب و الابصار يا مدبراليل و النهار

يا محول الحول و الاحوال حول حالنا الي احسن الحال

حلول سال نو و بهار پرطراوت را كه نشانه قدرت لايزال الهي و تجديد حيات طبيعت مي باشد رابه تمامي عزيزان تبريك و تهنيت عرض نموده و سالي سرشار از بركت و معنويت را ازدرگاه خداوند متعال و سبحان براي شماعزيزان مسئلت .






چهارشنبه سی ام اسفند 1391 |

 

... اين شب ها





اين شب ها دلم هوايي شده....
اين شب ها ديگه تنها نيستم....
اين شب ها تا صبح هم آغوشم...
هم آغوش بي خوابي و دلتنگي...
اين شب ها هم آغوش غريبه ها شدم...
جات خالي....


یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391 |

 

... اين روزها




این روزهــــایم به تظاهر می گذرد...
تظاهر به بی تفاوتی،
تظاهر به بی خیـــــالی،
به اینکه دیگــــر هیچ چیز مهم نیست... اما . . .
چه سخت می کاهد از جانم این "نمایش"


شنبه نوزدهم اسفند 1391 |

 

...آن روزها




آن روزها شوری بود و صدایی حتی در سکوت

آن روزها هیاهوی زندگی بود

آن روزها بودند؛ایمان داشتم که بودند

این روزها نه شوری مانده ، نه هیاهویی

این روزها سکوت زندگی هست ولی شک دارم که صدایی باشد

این روزها فقط هستند و من شک دارم به این "روزها






پنجشنبه هفدهم اسفند 1391 |

 

...خدايا





خدایا ! همه چیز قابل تحمل می شود، وقتی دلم به دل تو بند باشد ..


پنجشنبه دهم اسفند 1391 |

 

...پوچي




به پوچي ميرسم
وقتي پرم از تو
اما تو خالي از مني

............................
به پوچي ميرسم
وقتي تن داغ از توست
وتو يخي ترين ليلايي

..............................


به پوچي ميرسم
وتي نامت علاج است
اما در پستوي نمور و تاريك ذهنت در حال پوسيدنم

................................


به پوچي ميرسم
وقتي تمام من شعر ميشود از برايت
اما تو مرا  لايق "هيچ" ميداني


دوشنبه هفتم اسفند 1391 |

 

...بن بست






دلم يك كوچه مي خواهد بن بست ....

باراني نم نم .....

و

يك خدا.....

كه كمي با هم راه برويم ....

همين.....


جمعه بیست و هفتم بهمن 1391 |

 

...يادش بخير





يادش بخير....
25بهمن سال پيشو ميگم
من بودمو توو يه خرس عروسكي
راستي.. اسمشو چي گذاشته بودي....؟؟؟!!!!
يادش بخير...


چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1391 |

 

يه هواي تازه ميخوام




همه جا هستم و نيستم
با همه هستم و تنهام
منو از خودم رها كن
يه هواي تازه ميخوام
خسته و زخمي زخمي
ابري ابريه چشمام
با توام با توام اما
خيلي وقته خيلي تنهام
 


جمعه بیستم بهمن 1391 |

 

!همه چیز را یاد گرفته ام

همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم

یاد گرفته ام که هق هق گريه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم

تو نگرانم نشو !!

همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !

یاد گرفته ام ….نفس بکشم بدون تو……و به یاد تو !

یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن…

و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !

تو نگرانم نشو !!

همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که بي تو بخندم…..

یاد گرفته ام بی تو گریه کنم…و بدون شانه هایت….!

یاد گرفته ام …که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !

یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ….

و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگي کنم !

اما هنوز یک چیز هست …که یاد نگر فته ام …

که چگونه…..!

برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم …

و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم ….

تو نگرانم نشو !!

فراموش کردنت” را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت .


دوشنبه شانزدهم بهمن 1391 |

 

در من هواي هيچ كس نيست


ديگر غزلهايم براي هيچكس نيست

نه ... ؛ خاطراتم ماجراي هيچكس نيست

اين شعرهاي لعنتي بايد بدانند

ديگر كسي اينجا بجاي هيچكس نيست


بايد بگويم تا شما اين را بدانيد

اين روزها در من هواي هيچكس نيست


كر شد خيابان هاي اين شهر دروغين

در مغز من ... حالا صداي هيچكس نيست


تنهايي ام حتي رفيق نيمه را(ه) شد

دردم شبيه دردهاي هيچ كس نيست


من زل زدن را خوب ميفهمم به جاده

اين رد پا جاهاي پاي هيچكس نيست


باران تداعي مي كند اين را برايم

اين روزها دل آشناي هيچكس نيست



دوشنبه شانزدهم بهمن 1391 |

 

اندكي صبر... سحر نزديك است...


شنبه چهاردهم بهمن 1391 |

 


به مرداب خیال بگوئید هرچه میخواهد منجلاب اوهام را وسعت دهد من نیلوفرم نماد صبوری و شادابی ..... هیچگاه غرق نخواهم شد


سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390 |

 

 

ارغوان

شاخه ی هم خون جدا مانده ی من

آسمان تو چه رنگ ست امروز ؟

آفتابی ست هوا

یا گرفته ست هنوز ؟

من درین گوشه

که از دنیا بیرون ست

آسمانی به سرم نیست

از بهاران خبرم نیست

آنچه میبینم

دیوار است

آه

این سخت سیاه

آنچنان نزدیک ست

که چو بر می کشم از سینه نفس

نفسم را بر می گرداند

ره چنان بسته

که پرواز نگه

در همین یک قدمی می ماند

کور سویی ز چراغی رنجور

قصه پرداز شب ظلمانی ست

نفسم میگیرد

که هوا هم اینجا زندانی ست

هر چه با من اینجا ست

رنگ رخ باخته است

آفتابی هرگز

گوشه ی چشمی هم

بر فراموشی این دخمه نیانداخته است

اندرین گوشه ی خاموش فراموش شده

کز دم سردش هر شمعی خاموش شده

یاد رنگینی در خاطر من

گریه می انگیزد

ارغوانم آنجاست

ارغوانم تنهاست

ارغوانم دارد می گرید

چون دل من که چنین خون آلود

هر دم از دیده فرو میریزد

ارغوان

این چه رازیست که هر بار بهار

با عزای دل ما می آید ؟

که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است ؟

اینچنین بر جگر سوختگان

داغ بر داغ می افزاید

ارغوان پنجه ی خونین زمین

دامن صبح بگیر

وز سواران خرامنده ی خورشید بپرس

کی برین دره غم می گذرند ؟

ارغوان

خوشه ی خون

بامدادان که کبوترها

بر لب پنجره ی باز سحر

غلغله می آغازند

جان گلرنگ مرا

بر سر دست بگیر

به تماشا گه پرواز ببر

آه بشتاب

که هم پروازان

نگران غم هم پروازند

ارغوان

بیرق گلگون بهار

تو بر افراشته باش

شعر خون بار منی

یاد رنگین رفیقانم را

بر زبان داشته باش

تو بخوان نغمه نا خوانده ی من

ارغوان

شاخه ی هم خون جدا مانده من ......

(هوشنگ ابتهاج)


جمعه یازدهم آذر 1390 |

 

تو رو ازم گرفتن


دیگه تو رو ندارم تورو ازم گرفتن


گفتن فراموشت کنم منو دست کم گرفتن

گفتن که عشق تو کجا لایق اسم اون میشه

گفتن برو که عشق اون قسمت دیگرون بشه

   منم گفتم

اگه که خالی دستام اگه هیچی ندارم

عوضش برای تو یه قلب دیونه دارم

اگه که تورو گرفتن اگه تو داری میری

عوضش توی خیالم با تو پروازی دارم


شنبه دوازدهم شهریور 1390 |

 

آخرین همدم

 

برو ای آخرین همدم

منم درگیر تشویشم

برو که دستای پاکت رو

تو دستام نمیبینم

بذار باور کنم رفتی

سر راه تو بنشینم

یه احساسی به من میگه

که عشقم رو نمیبینم.....


جمعه یازدهم شهریور 1390 |

 

.......

 

اگر دروغ رنگ داشت ؛ هر روز شاید ؛ ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه می بست و بیرنگی کمیاب ترین چیزها بود
********************************

اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت؛عاشقان سکوت شب را ویران میکردند.
********************************
اگر گناه وزن داشت ؛ هیچ کس را توان ان نبود که قدمی بردارد ؛ تو از کوله بار سنگین خویش ناله میکردی ...و من شاید ؛ کمر شکسته ترین بودم
********************************

اگر غرور نبود ؛ چشمهایمان به جای لبهایمان سخن نمیگفتند ؛ و ما کلام محبت را در میان نگاههای گهگاهمان جستجو نمیکردیم
********************************

اگر دیوار نبود ؛ نزدیک تر بودیم ؛ با اولین خمیازه به خواب میرفتیم و هر عادت مکرر را در میان ۲۴ زندان حبس نمیکردیم
********************************

اگر خواب حقیقت داشت ؛ همیشه خواب بودیم هیچ رنجی بدون گنج نبود ... ولی گنج ها شاید بدون رنج بودند
********************************

اگر همه ثروت داشتند ؛ دل ها سکه ها را بیش از خدا نمیبرستیدند و یکنفر در کنار خیابان خواب گندم نمیدید ؛ تا دیگران از سر جوانمردی ؛بی ارزش ترین سکه هاشان را نثار او کنند اما بی گمان صفا و سادگی میمرد .... اگر همه ثروت داشتند
********************************

اگر مرگ نبود ؛ همه کافر بودند ؛ و زندگی بی ارزشترین کالا یود ترس نبود ؛ زیبایی نبود ؛ و خوبی هم شاید
********************************

اگر عشق نبود ؛ به کدامین بهانه میگریستیم و میخندیدیم؟ کدام لحظه ی نایاب را اندیشه میکردیم؟ و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب میاوردیم؟ اری بی گمان پیش از اینها مرده بودیم .... اگر عشق نبود
********************************

اگر کینه نبود؛قلبها تمامی حجم خود را در اختیار عشق میگذاشتند
********************************
اگر براستی خواستن توانستن بود ؛ محال نبود وصال و عاشقان که همیشه خواهانند؛همیشه میتوانستند تنها نباشند.
********************************

اگر خداوند ؛ یک روز ارزوی انسان را براورده میکرد من بی گمان دوباره دیدن تو را ارزو میکردم و تو نیز هرگز ندیدن مرا انگاه نمیدانم براستی خداوند کدامیک را می پذیرفت


سه شنبه یکم شهریور 1390 |

 


دوست داشتن را مدتهاست به دست فراموشی سپرده ام و خود را در لا به لای حوادث نچندان دلچسب روزگار سپرده ام و دیگر نه تو را دوست دارم نه دیگری را چون سنگی بی احساس بر عشق و دوست داشتن می نگرم ...

a.biehsas@yahoo.com

 

 

 

اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
بهمن 1390
آذر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390

 

فقط به خاطر تو...(لينك ثابت)
خدا حافظي
روزهاي سكوت
!دلم پرواز ميخواهد
ديوانگي
دلتنگي
!!!...........خالی ام از احساس
(.) نقطه

 

کلبه ی رمان خوانها
پرشین موزیکال
>love<
رمان خوانان
ایزد باران
چیکا
زندگینامه ی آنجلیناجولی و عشقم
بچه های نودشه
تنها ....007
رسواي دل
تبريز شهر آرزوها
پرستوي آرزوها
تصویر عشق♥♥♥
من و دنياي من
بوی سبز ایمـــــــــــــان
غمـــــکده ی عشـــاق......
كلبه ي عشق
ღღتنهاییـــــــ هایـــــــــــ منـــღღ
بانوي بي حرم
دلنوشته
شهر سوخته
☂تنها رفیقم خدا ☂
تندیس ماه
پيرمردي 24 ساله
لبه ی پرتگاه
مهربون

 

 

RSS 2.0

عکس

ابزار رایگان وبلاگ